و آنچه به کُنج ها می برَدَت

دریغ ِ پرندگان رفته ست

 

آنجا که با خیال دشت ها

می خوابی و

بلند که بر خیزی

شکار انحنات

محال می شود

 

مهر93

+ نوشته شده در 93/07/12ساعت 21:53 توسط شروین سبطی |

 

 

هنگام که کوچ

اقامت کند در   اشاره های دور

بخواه از من

مویه های جامانده را

تا باور کنم و

آرام بگیرم  بر علف

 

یاد بیاورم

آب های روان را

رمه های شوریده در خیالم آه!

چشم ببندم

ببخشم   نبض مختصرم

به لحظه لحظه های دشت

 

ماه اما   رحمی ندارد

به جستجوی ِبی کَسیم می رود

میان راه ها و    هی هی ِ بی دریغ

 

مرداد93

+ نوشته شده در 93/05/11ساعت 17:22 توسط شروین سبطی |

 

 

  چه بی رحم می وزی

  در یادهای ِتلف

 

  آنجا که دری باز می شود

  رو به گیسوت

  هرکجا    رها

  تا دوباره بخواهی

  اندامت را

  از من

  که نیستم

  جز لحظه های غبار

 

  مرداد 93

+ نوشته شده در 93/05/11ساعت 17:15 توسط شروین سبطی |

 

 

           دمی پیدا شوم ، دست بشویم از هر چه هست

           تبرها را فرا بخوانم    آرام بگیرم      اُفتاده بر کناره ها

          می بینی ؟!    ریشه هام بر خاک زیباترند

          تنها   به تکانی دیگر از دست هات   راضی می شوم و

          خویشتن را زیر آفتاب   محکوم می کنم .

 

          تیرماه93

 

                                                          

 

         

+ نوشته شده در 93/04/04ساعت 0:45 توسط شروین سبطی |

 

روشنا که از میان چهره ات می گذرد

سایه های سرگردان را بیدار می کند

چرا به یادت آورم ؟

 

دیگر هیچ نخواهم گفت

تا این پرنیان ِرها شده

که سال ها  تنت را

خواب ندیده ست

غوطه ای   در خون دل زند و

مرگ       برای همیشه زیبا شود

 .تیر ماه93

 

+ نوشته شده در 93/04/04ساعت 0:35 توسط شروین سبطی |

      

1

 هرجا همه جا  گریخته ام از خیرگی    

آه! این خاموشی بی سمت  چه می خواهد؟

و که ، که می سراید با این خواهش نوپا :

 ناگفته ی کنج لب ها

وقتی خالی ام از شعر ؟


2

می خواهمش به صبوری

صبوری ِ تنیده در جان / امکان رویت است

مرا می خواباند ، آرام می خواباند

تا آخرین خیال چهره اش

 با پلک ها بماند


  چشم که بگشایم

در بادها رقصانم

چون برف...


بهمن92

+ نوشته شده در 92/11/21ساعت 21:23 توسط شروین سبطی |


یاد تو

لالایِ مادرانه

به یغما برد


نور را متبرک می کردی

با عطر سُنبله ها و خوابی ظریف

سبک برآمدم

به نظر بازی

چه دانستم دست هات

دری نخواهد گشود
.

نوازش و خاکستر آمیخت   هر لحظه

 آهی ماند

تنها / در طلسم سینه

وقت ِ اُفتادن


تا شاید جایی

آراسته به خون های ِ شکُفته

برخیزم و

عاشقی کنم

.
شروین / آذر92

+ نوشته شده در 92/10/15ساعت 18:17 توسط شروین سبطی |


با بادها می خرامید هر لحظه
برگ برگم می برد ناکجا
دست های بسیارم خالی ماند
فرو نیامد پرّ ِ کلاغی حتا

ریشه هام کجا را می کاود
آب بود دست های جاری اش
که سپید پوشیده ام
ایستاده ام هنوز . به انتظار

دی ماه92

+ نوشته شده در 92/10/15ساعت 18:7 توسط شروین سبطی |


  




فرصت نیست فریاد
پشت شیشه های بلند تکرار شود
سمتی رویم  ببینی
جنگل نوپا / با سایه های سرسخت پوشیده ست
.
سوگند به گام های تو
- که جاری اند -
آغاز اندوه است .

دی ماه92
+ نوشته شده در 92/10/15ساعت 18:3 توسط شروین سبطی |


دمی که برآیم آه !
بی تو
کنجی خزم - گوشه نشین چشم
پیدا شوی و
مژه ها / در نظمی دقیق
رخنه در حیرت برند
.
حالا بگو اشک ها
این میان دنبال چه می گردند ؟

دیماه92

+ نوشته شده در 92/10/15ساعت 17:57 توسط شروین سبطی |

مطالب قدیمی‌تر