آه این گلوی پاره پاره چه می خواهد

 

از بند بند انگشتان خود بپرس _

می گشایند هر پرده ی قلبم را

در ضربه های ِمکرّر ِ ناقوس ِ آخرین

 

دیگر چه بگویم

گیسوت  تمام آینه را پوشانده ست

و زیبای جان باخته  هنوز

بر دست ها می درخشد

 

اسفند93

+ نوشته شده در 93/12/03ساعت 21:21 توسط شروین سبطی |

سنگ   آب شود محضرت

در گل شکفته ی صدات

چه جویم

با آن همه رنگ دیوانه

 

بخوانَم

روان و به هرجا

بخوانَم اما

بُغضی نانوشته ام / در دل

با اندوه ماه و

شیهه ی اسبان

 

بهمن 93

 

+ نوشته شده در 93/12/03ساعت 21:15 توسط شروین سبطی |

 

 

سرت خواب ها داشت

آنجا که بر سرنیزه ها

می رقصید و

خون / ریر سُم های وحشی

کودکی می کرد

 

تا مرگ

با گام های بلندش

دیگر

به گام هات نرسد

 

 

محرم 93

+ نوشته شده در 93/11/05ساعت 19:44 توسط شروین سبطی |

 

 

و اینکه فصل

به اشاره ی سرانگشتانی گیج

سرگردان می شود و

لالای ِ شب های ِ دور

از پیراهنم می گریزد

 

آنطرف تر

ای گونه ی بی نوازش

ای نیم رخ مایوس

تا سمت ِ سرخ ِ تماشا

مرا از یاد ببر

ببر از یاد مرا

که دیگر

با داس ها خوابیده ام

کنار شالیزار خاموش

+ نوشته شده در 93/11/05ساعت 19:38 توسط شروین سبطی |

 

 

و آنچه به کُنج ها می برَدَت

دریغ ِ پرندگان رفته ست

 

آنجا که با خیال دشت ها

می خوابی و

بلند که بر خیزی

شکار انحنات

محال می شود

 

مهر93

+ نوشته شده در 93/07/12ساعت 21:53 توسط شروین سبطی |

 

 

هنگام که کوچ

اقامت کند در   اشاره های دور

بخواه از من

مویه های جامانده را

تا باور کنم و

آرام بگیرم  بر علف

 

یاد بیاورم

آب های روان را

رمه های شوریده در خیالم آه!

چشم ببندم

ببخشم   نبض مختصرم

به لحظه لحظه های دشت

 

ماه اما   رحمی ندارد

به جستجوی ِبی کَسیم می رود

میان راه ها و    هی هی ِ بی دریغ

 

مرداد93

+ نوشته شده در 93/05/11ساعت 17:22 توسط شروین سبطی |

 

 

  چه بی رحم می وزی

  در یادهای ِتلف

 

  آنجا که دری باز می شود

  رو به گیسوت

  هرکجا    رها

  تا دوباره بخواهی

  اندامت را

  از من

  که نیستم

  جز لحظه های غبار

 

  مرداد 93

+ نوشته شده در 93/05/11ساعت 17:15 توسط شروین سبطی |

 

 

           دمی پیدا شوم ، دست بشویم از هر چه هست

           تبرها را فرا بخوانم    آرام بگیرم      اُفتاده بر کناره ها

          می بینی ؟!    ریشه هام بر خاک زیباترند

          تنها   به تکانی دیگر از دست هات   راضی می شوم و

          خویشتن را زیر آفتاب   محکوم می کنم .

 

          تیرماه93

 

                                                          

 

         

+ نوشته شده در 93/04/04ساعت 0:45 توسط شروین سبطی |

 

روشنا که از میان چهره ات می گذرد

سایه های سرگردان را بیدار می کند

چرا به یادت آورم ؟

 

دیگر هیچ نخواهم گفت

تا این پرنیان ِرها شده

که سال ها  تنت را

خواب ندیده ست

غوطه ای   در خون دل زند و

مرگ       برای همیشه زیبا شود

 .تیر ماه93

 

+ نوشته شده در 93/04/04ساعت 0:35 توسط شروین سبطی |

      

1

 هرجا همه جا  گریخته ام از خیرگی    

آه! این خاموشی بی سمت  چه می خواهد؟

و که ، که می سراید با این خواهش نوپا :

 ناگفته ی کنج لب ها

وقتی خالی ام از شعر ؟


2

می خواهمش به صبوری

صبوری ِ تنیده در جان / امکان رویت است

مرا می خواباند ، آرام می خواباند

تا آخرین خیال چهره اش

 با پلک ها بماند


  چشم که بگشایم

در بادها رقصانم

چون برف...


بهمن92

+ نوشته شده در 92/11/21ساعت 21:23 توسط شروین سبطی |

مطالب قدیمی‌تر