فرصت آنقدر کوتاه است که قدم هایت را نیمه        رها می کنی


 جهت ها تکرار می شوند   تکرار می شوند


 نمی آیی می دانم


و کلاغی بر شاخه های ناپیدا به یادت خواهد آورد .


ساعتت را محکم بگیر         زنده ای هنوز ؟!


 آن یاس ها هنوز در دست های تو صبح می کنند ؟


در را باز کن


فنجان دمر افتاده عطر نفس هایت را دیگر به یاد نمی آورد


میز جهان آشفته ایست


فرصت کوتاه است    کوتاه تر      وساعت بی وقت


 پله ها فکر می کنند


                         کدام گامت


                                           فاصله کنند


می توانی آن گوشه های تاریک دنبال صندلی ای بگردی که جای خالی ام را  

 فرض کرده


 می توانی دیگر      نباشی!



آذر 89



تو بخواه! بخواه! که گلیمم زیر آسمان ها غم بخشایش باشد.




بیژن الهی رفت...


    حالا که دارم می نویسم  گریه امانم نمی دهد.بیژن الهی بزرگ بود

     و مانند بزرگان رفت که هیچکس ندانست  او رفت که هست که

   خواهد بود.ترجمه های بی نظیرش را از رمبو و میشو  و حلاج  به یاد بیاورم

  یا شعرهای درخشانش را ؟عزلت شاعرانه اش را به یاد بیاورم و یا سواد

  کم نظیرش را که عزلت نشینش کرد؟ خوش به حال بزرگی چون او که

  پای بر نجاست جو ادبی مسموم ما نگذاشت و چون خورشید درخشان

    نامش را در قلب آنها که قدرش را می دانند که می دانند و چون او

خاموشند حک کرد و رفت .خداحافظ بیژن عزیز و سلام بر توای شهید کلمه