فرصت آنقدر کوتاه است که قدم هایت را نیمه رها می کنی
جهت ها تکرار می شوند تکرار می شوند
نمی آیی می دانم
و کلاغی بر شاخه های ناپیدا به یادت خواهد آورد .
ساعتت را محکم بگیر زنده ای هنوز ؟!
آن یاس ها هنوز در دست های تو صبح می کنند ؟
در را باز کن
فنجان دمر افتاده عطر نفس هایت را دیگر به یاد نمی آورد
میز جهان آشفته ایست
فرصت کوتاه است کوتاه تر وساعت بی وقت
پله ها فکر می کنند
کدام گامت
فاصله کنند
می توانی آن گوشه های تاریک دنبال صندلی ای بگردی که جای خالی ام را
فرض کرده
می توانی دیگر نباشی!
آذر 89