ریشه هات بر گلو می پیچید

آنجا که خونم را به سپیده ای مشکوک فروختم

و بیداری ِ کوتاه

به قامتت نرسید

 

اکنون تنها بادهای سرگردان

از دهان بازمانده ام عبور می کنند

پس دیگر چه بگویم ..؟

 

با درختان کهن

ناگهان برابرم قد می کشی

و اندوهت - آغشته با هزار پرنده ی بی سر -

در آغوشم

جا خواهد ماند

 

اردیبهشت 94

 

 

و عطر پریده از خاطر

کجای خواب هات پراکند

تا او بیاید وُ کام بگیرد از 

برگ برگ ِ درختانِ خمیده ی قامتم.

آهی اما به دورها می رود وُ   برنمی گردد

اینگونه که سر برمی گردانی

به آنچه دیگر نیست

و بهار همین نَفَس های خون خورده ست

که از ریشه هام بالا می کشی

پس می دهی   به غیاب ِکبوتریش

 

فروردین94

 

 

آه این گلوی پاره پاره چه می خواهد

 

از بند بند انگشتان خود بپرس _

می گشایند هر پرده ی قلبم را

در ضربه های ِمکرّر ِ ناقوس ِ آخرین

 

دیگر چه بگویم

گیسوت  تمام آینه را پوشانده ست

و زیبای جان باخته  هنوز

بر دست ها می درخشد

 

اسفند93

سنگ   آب شود محضرت

در گل شکفته ی صدات

چه جویم

با آن همه رنگ دیوانه

 

بخوانَم

روان و به هرجا

بخوانَم اما

بُغضی نانوشته ام / در دل

با اندوه ماه و

شیهه ی اسبان

 

بهمن 93

 

 

 

سرت خواب ها داشت

آنجا که بر سرنیزه ها

می رقصید و

خون / ریر سُم های وحشی

کودکی می کرد

 

تا مرگ

با گام های بلندش

دیگر

به گام هات نرسد

 

 

محرم 93

 

 

و اینکه فصل

به اشاره ی سرانگشتانی گیج

سرگردان می شود و

لالای ِ شب های ِ دور

از پیراهنم می گریزد

 

آنطرف تر

ای گونه ی بی نوازش

ای نیم رخ مایوس

تا سمت ِ سرخ ِ تماشا

مرا از یاد ببر

ببر از یاد مرا

که دیگر

با داس ها خوابیده ام

کنار شالیزار خاموش

 

 

و آنچه به کُنج ها می برَدَت

دریغ ِ پرندگان رفته ست

 

آنجا که با خیال دشت ها

می خوابی و

بلند که بر خیزی

شکار انحنات

محال می شود

 

مهر93

 

 

هنگام که کوچ

اقامت کند در   اشاره های دور

بخواه از من

مویه های جامانده را

تا باور کنم و

آرام بگیرم  بر علف

 

یاد بیاورم

آب های روان را

رمه های شوریده در خیالم آه!

چشم ببندم

ببخشم   نبض مختصرم

به لحظه لحظه های دشت

 

ماه اما   رحمی ندارد

به جستجوی ِبی کَسیم می رود

میان راه ها و    هی هی ِ بی دریغ

 

مرداد93

 

 

  چه بی رحم می وزی

  در یادهای ِتلف

 

  آنجا که دری باز می شود

  رو به گیسوت

  هرکجا    رها

  تا دوباره بخواهی

  اندامت را

  از من

  که نیستم

  جز لحظه های غبار

 

  مرداد 93

 

 

           دمی پیدا شوم ، دست بشویم از هر چه هست

           تبرها را فرا بخوانم    آرام بگیرم      اُفتاده بر کناره ها

          می بینی ؟!    ریشه هام بر خاک زیباترند

          تنها   به تکانی دیگر از دست هات   راضی می شوم و

          خویشتن را زیر آفتاب   محکوم می کنم .

 

          تیرماه93