و عطر پریده از خاطر

کجای خواب هات پراکند

تا او بیاید وُ کام بگیرد از 

برگ برگ ِ درختانِ خمیده ی قامتم.

آهی اما به دورها می رود وُ   برنمی گردد

اینگونه که سر برمی گردانی

به آنچه دیگر نیست

و بهار همین نَفَس های خون خورده ست

که از ریشه هام بالا می کشی

پس می دهی   به غیاب ِکبوتریش

 

فروردین94