خواب نقاب می بینیم

   وقتی هجوم

   از طول  راه

   برمی خیزد

   و چهره / در احتمال زخم

    فرو می رود


   با عمق این اضطراب

   که ماهیان را

   در هیاهوی خلیج

   گیج کرده است

   بیدار می شویم

   و در دورترین ساحل

   فرصت

   با نقابی تازه می گیریم .


شهریور91

یا داداشت هایی برای فلسفیدن-2




تنهایی ِ مرگ گشوده است، و مرگ حدس هر روز ما. جهان صورتی دقیق می خواهد

این اصالت حاضر به قبول هیچ اصلی نیست، آیا این نفی، چهره های پنهان ما را معنا خواهد کرد؟

بررسی ها نشان می دهند اصطلاح های عامیانه همیشه مشکل ساز بوده اند،پس

نوعی سکوت می تواند راهگشا باشد. ما تنها به صورتی زمانمند می توانیم دلالت

واژه ها را فراموش کنیم،به بیان دقیق تر، این آگاهی دلبستگی به مشخصه ایست

که هنوز در حال آمدن است، آنچه اثبات می شود ، پیشاپیش چیز دیگری ست، و

این را اخیرآ فهمیده ام


شهریور 91

فلسفیدن

این آن ِ من است/و بدوآ باقی می ماند/صرفآ در جوار مفهومی از جهان/ که آمال

حمله است/ (در غیاب روز/ این امکان بعیدتر از آن است/تا آشکارا تحلیل شود)/در

دیگری که من هستم/ترس آگاهی/ ترس پرتاب شدن در لحظه ای تاریک/هراس آور

است/وقتی درهم- بودگی خود مفهوم دیگری ست /و این تقویم/در عناصر بنیادینش/

تک افتاده ای بیش نیست/وقتی اندیشه چیز دیگری ست/ رها / در کلماتی که

هراس را/ دقیق کرده اند ./با این رویکرد/ تفسیر نخست/ جز مرگی عینی نیست/ما

در مرگ های مدام خود هنوز نارس می مانیم/

 از سوی دیگر این تحلیل می تواند امکانی ناقص باشد/از تفسیر نخست/ و اگر
 
چنین است/ ما در پیش فرض یمان / صورتی دو وجهی داریم/ در واقع زمانبندی این

 جهان/ مقصد بعدی ماست / زیرا در آینده ای موهوم حاضر می شویم/و تاریخ

 دلالتی ست/ تا خود را فراموش کنیم .

شهریور91


  


     رویاهای مرده

     قبل اینکه پنجره ها باز شوند

     دور می شوند.

     یک رگ برایم کافی ست

     سعی می کنم فراموش کنم

     مثل تکه ای دور افتاده      گوشه ی اتاق

     جا مانده ام

     وقتی زنده بودم

     سعی می کردم فراموش کنم

     بوی تابستان پوستم را می شکافت

    موهای بلندم رها می شدند وُ

    آخرین حرف در دهانم تکان می خورد

     مراسم خاصی در کار نبود

     دیگر همه چیز تمام شده بود

     دنبال در خروجی می گشتم

     مردانی کبود      گوشه ی افق

     شنا می کردند

     تنها یک رگ برایم کافی بود

     روی تخت

     برای آخرین بار

     رویاهایم را مرتب کردم

     و در منظری از شاخه های تاریک

     به خواب رفتم .


      شهریور91