ریشه هات بر گلو می پیچید

آنجا که خونم را به سپیده ای مشکوک فروختم

و بیداری ِ کوتاه

به قامتت نرسید

 

اکنون تنها بادهای سرگردان

از دهان بازمانده ام عبور می کنند

پس دیگر چه بگویم ..؟

 

با درختان کهن

ناگهان برابرم قد می کشی

و اندوهت - آغشته با هزار پرنده ی بی سر -

در آغوشم

جا خواهد ماند

 

اردیبهشت 94